نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
آپادانا2500

آپادانا2500

 

چهارشنبه، 27 اسفند، 1382

سلام!حالا که تنها دلخوشی ی همه ی ما عيد نوروزه،از صميم قلب می گم عيدتون مبارک!

 

                      سرطان توهم

 

عروسك هاي خالي در قاعدگي اتاق پر شده اند

ابتداي زنانگي و چنگك هاي لخت

كه در تاريك ـ روشناي لحاف

كشاله هاي سرخ را تيك هاي عصبي دارد.

من گيج رخوت و خواب م      نبرده

منگ بوي تند ادرار و تند عرق و شرجي ي تن

دنده به دنده ام

يكدندگي مي كنم تا پرتگاه خواهش زن و نياز صعود من

بالا رفته ام

بالا مي آورم.

دود ريه هاي سيگار را مي فهمد

سرطان تَوهم نيست م

ويروس زايش م

ـ وَنگ نطفه اي كه چاه معصوميت را خفه كرده ـ

 

حلقه هاي دود خفه ام نمي كند

من خفه شده ي لذتي لزج م

كه در بلوغ پدر «كژ مي شد و مژ مي شد»

سكان داري كه در جذر و مدي ناخواسته

بيست وهشت سال گره دريايي، مرا به گل نشاند

لنگري زنگ زده ام از لب و لوچه ي موج ها آويزان

 

عروسك ها از گوش تا گوش اتاق، ديوار بكارت ريخته اند

صداي وز وز خرمگس پير

پرده ي گوش عنكبوت هاي مست را ارضا مي كند

افسار بچه هاي پرورشگاه

دست پياده روهايي است كه

خيس از بوي تند شاش و تند عرق و شرجي ي تن

دراز به دراز هم از حال رفته اند از روي هم.

دسته كليدهاي نامشروع

پشت درهاي بسته ي قانون

سقط شده ي حقارتي موروثي اند،

تا زير پل ها و ريل هاي پست و دامنه هاي پرت،

عقده ي خانه هاي خالي را

آنقدر خالي به خالي كنم

كه از حالي به حالي شدن م شده باشيد

مثل گاه به گاه شدنِ تلويزيون

كه گاهِ شدن ش را ماچ مي بندم ولاس مي بافم.

حتا شبه صورتك هاي تيزر خداوچندم

حالم را خش خشي نمي كند

سرحال م و كيفور رژهاي ترياكي رنگ

مي بنگم و مي لولم

مي چرخم و مي پيچم

مي خندم و بلندبلند قصيده ي زن را

در بهت كلمه هام غمزه مي ريزم كه

ر

ي

خ

ت

ه

باشم از هم و

از ريخت افتاده صورتي كه زير چين و چروك فكر

فلسفه نوشخوار مي كند


پيام هاي ديگران



 


چهارشنبه، 3 دی، 1382

سلام!

از مدت ها پيش قصد داشتم اين غرل رو بنويسم.ولی وقت نمی کردم.امشب داشتم وبلاگ گردی می کردم که يه شعر سپيد از آبجی فاطمه [حق ورديان]خوندم به اسم زندگی سگی.

جالب ايجاست که اسم اين غزل هم زندگی سگی ه! با اين تفاصيل اين غزل رو تقديم می کنم به آبجی فاطمه که اين اواخر کارهای فوق العاده خوبی رو ارايه داده.

 

زندگی سگی

موی ت سفيدتر شده، بخت ت سياه تر   از هر چه عمر رفته، رهاورد مسخره است

حالا که هيچ راه فراری نمانده است   با سر بزن به سنگ! عقبگرد مسخره است

 

بيخودترين حکايت يک نسل عاشقی است   ـ تشکيل خانواده، بقا، بچه، زندگی ـ

يک عشق سرخ اگرچه مقدس، اگرچه پاک   اما کنار وسوسه ای سرد مسخره است

 

زن وامدار شهوت مرداست؛ عکس اين هم صدق می کند و تو مردی و وامدار

فکر شکايت از هوس سرکش ت نباش!    قانون برای اين سگ ولگرد مسخره است

 

اصلن چرا شکايت!؟ خر باش و کار کن   تا ذره ذره آب شوی در حماقت ت،

هی دست و پا بزن، سر و گردن بکش! ولی    با دست های بسته عملکرد مسخره است

 

زن فکر می کند که خودش مرد زندگی است   زن مرد زندگی است!! ولی مرد نيست؛ مرد

گاو است در تحمل شخم هزاره ها    اسبی است چارنعل... و اين درد مسخره است

 

درد اينکه: زجر می کشی اما نمی کشی!   درد اينکه: ضجه می زنی اما نمی زنی!

درد اينکه...؛ نه! به من چه، خودت درد واضحی   توضيح درد پيش زن و مرد مسخره است

 

گنديده های آخر يک ماجراست عشق   يک اتفاق مسخره ی نابجاست عشق

من بعد مثل کولی ی ولگرد عاشق م    هرجا که شهوت م فوران کرد عاشق م

 


پيام هاي ديگران



 


پنجشنبه، 3 مهر، 1382

عروسک شعرم احتمال بارانی است

که ابتداش آرام،انتهاش طوفانی است

 

وجود خارجی اش را نمی شود فهميد

نه «نيست» هست و نه «هست» است؛ هست اما نيست

 

گل است؛ ــ بی بروبرگرد ــ يک گل کمياب ــ

که ريشه اش سنگ و شاخه هاش سيمانی است

 

به قول من سرسخت است ــ کوهی از آهن ــ

ولی به قول خودش ابتدای ويرانی است

 

و شاعر است و هنوزا ــ هنوز تب دارد

که شعر های ش اغلب ــ هميشه هذيانی است ...

 

عروسک م امشب عاشق من است،ولی

دو کوچه پايين تر خانه ای چراغانی است!

گمان کنم کمی از سوژه پرت افتادم

نه گل، نه کوه، نه شاعر؛ ــ همانکه می دانی است

 

نه تو، که دستفروشان شهر می دانند

عروسک شعرم دختری خيابانی است


پيام هاي ديگران



 


پنجشنبه، 20 شهریور، 1382

پاچه های دنيا

  تو ظاهرا” آدم در حقيقت اما سگ

ملوس و نازی و کابوس گربه ها را سگ

 

تو هر چه عاشق تر می شوی دريده تری

دو پله پايين مجنون، سه پله بالا سگ

 

تو آنقدر فمينيست ی که از لج و افراط

به ايسم تو مادر آدم است و بابا سگ

 

من آدمم، نسب م می رسد به پاکی ی خاک

ولی تو در وسط موج های دريا سگ

 

لگد به بخت کج ت هر چه خورد عوض نشدی

عوض نمی شود از ضرب مشت و تی پا سگ

 

جواب نامه ی من را نوشته ای با خون

که: دوره دوره ی خون خوردن است.

                                              امضا: سگ

 

تدارکات قشنگی است ، اينکه آمده ای

به ديدن من هم با تفنگ هم با سگ

***

دل م خوش است به روزی که از صبوری ی من

سگ استخوان شود و پاچه های دنيا سگ


پيام هاي ديگران



 


پنجشنبه، 20 شهریور، 1382

س سلا     چه جوری باید بنویسم ش؟
این کلمه رو شاید مدت هاست که نشنیده م.
 ازاعتراف به اینکه  همه ش تقصیر خودمه هیچ ابایی ندارم تازه یه خورده عقده هام رو هم خالی می کنه. فکر می کنم اگه آدم دست کم بتونه تلافی یه چیزی رو از سر خودش در بیاره شاخ غول پنبه کرده.البته من با پنبه زیاد سروکار ندارم!! گاهی توی گوشام می ذارم اما خدایی ش دلم لک زده برای شنیدن حتی یه نقطه که بشه اسم ش رو صدا گذاشت.
می دونم همتون نقطه چین شدین و دارین فاصله ها رو کم می کنین اما ببخشین اگه من گاهی وقتا مجبور می شم برم برای یه مدت پنبه هایی رو که خریده م بچسبونم روی سمعکی که روزمرگی برای زندگی کردن بهم هدیه داده.
 خيلی وقته می خوام بيام. نتونستم.يعنی نمی شد که بيام. آدم توی هچل که می افته ديگه افتاده. مثل هچل
                  [برو يه لقمه نون در بيار و دستت رو بچپون توی جيب سوراخ ت.]
منم خواستم ببينم چی داره توی اون سوراخ وول وول می کنه.هميشه ی خدا هم که اون داخل يه قنات بزرگه با چندتا ۱۰تومنی که:   قربونت دو ـ سه نخ سيگار بده تا برات بکشيم              ما که از زمين و زمون کشيدی م بذار اين بچه ققنوس ها هم اينقدر روی لبای ما ويراژ برن که همه جا رو به آتيش بکشن. بالاخره يکی شايد پيدا بشه و با پشت بيل ما رو خاموش کنه.    
 اما همه ی اينا خياله. تا وقتی کلمه ها مثل زغال روی سلولای مغزت آروم می گیرن دلت می خواد ناآرومی کنی و سیاوشون بگیری. جرقه های شعر، بال بال زدن « تک تکک »هاییه که می تونه تو رو ببره روی یه شهر و کلی آدم نشون ت بده. از اون بالا می شه کاتالوگ رنگ ها رو دید.
حالا، هم سلام   هم خداحافظ


پيام هاي ديگران



 


جمعه، 6 تیر، 1382

FADE

FADE

پت…پت…،چراغ از نفس افتاد ؛ تا پدر آمد سراغ خلوت مادر/ سكانس بعد
نه ماه بعد غنچه ي سرخي شدي ولي مادر شبيه يك گل پرپر / سكانس بعد

تو چار ساله بودي و عشق ت پرنده بود يك اتفاق ساده دل ت را مچاله كرد
گنجشك پر،كبوتر…و در كل پرنده پر مادر پريده بود و پدر پر/سكانس بعد

-«ابرو كمون شونه بلندم ! لالالالا گلدونه ي دلم،گل گندم ! لالالالا كي ميشه حجله ت م ببندم!؟لالالالا…»

مادر بزرگ با نوه اش در سكانس بعد
يك خانه داشتند ته كوچه ي زمين دور از تمام مردم دلسرد بي خيال
در فصل بي بخار زمستان قشنگ بود بر شيشه ها بخار سماور! / سكانس بعد

كيف و كتاب دخل به خرج ش نمي رود ‹‹ بايد-نبايدي › كه به منطق نمي خورد
آقاي ناظمي كه سراپا شكايت است: -«گمشو لجن ، برو دم دفتر ! › / سكانس بعد

مادربزرگ حادثه ي بعدي تو بود او را ببر و زير لحد خاك كن ! – همين –
يك فاتحه بخوان و به يك ‹ ارث ! › فكر كن ! - به جا نماز بي بي كوثر! -

همين سكانس – در متن –
# كارگردان سگ خلق و بد دهن از پشت دوربين به همه پارس مي كند
و كات مي دهد به تو كه : -« اين چه طرزش است ؟ با اين پلان مسخره تف بر سكانس بعد #

بازار ريشه ريشه تو را جذب مي كند تو شاخه شاخه در لجن روز مرگي
تو برگ برگ زرد تر از روزهاي قبل در دست بادهاي شناور / سكانس بعد

- « آقا لبو ببر ! لبوي داغ حال مي ده ! خانم لبو بدم !؟ »
- « بده آقا ! »
كه ناگهان ؛ موهاش توي باد دل ت را به باد داد آن دختر تكيده ي لاغر / سكانس بعد

دختر ولي پريد و خمارت گذاشت ، بعد ميخانه بود و نم نم سيگارهاي تلخ
با ياد چشم هاي خمارش تو بودي و بعد از دو بطر ، بطري ديگر/ سكانس بعد

يك دستمال يزدي و يك پاتوق مدام { مردي مزاحم دو-سه تا خانم جوان }
چاقو به دست مي رسي و قاط مي زني : - « هي ! با تو ام ، كثافت عنتر ! /

سكانس بعد – زندان –
شروع حرفه ي جرمي بزرگ تر يك طرح كاد واقعي از مجرمان پير
استاد كار مي شوي و مي زني جلو با چند سال سابقه كم تر! / سكانس بعد

- « آزادي ت مبارك ! »
- « ممنون ! ولي…شما !؟ »
- « من شاعرم ، همانكه تو را خلق كرده است اما ببخش، خالق خوبي نبوده ام
من قول مي دهم كه تو در هر سكانس بعد هر جور خواستي بروي زندگي كني يك كار و بار عالي با يك زن قشنگ … »

# خواباند بيخ گوشم ، زل زد به چشم هام چيزي نگفت ؛ رفت .

شبي در سكانس بعد
او قرص هاي كوچك آرامبخش را با چاي تلخ بسته به بسته به حلق ريخت
تا خواستم به متن بيايم كمك كنم پشت سكانس هاي فراموش Fade شد



پيام هاي ديگران



 


جمعه، 6 تیر، 1382

آقای جامعه

آقای جامعه
آقاي جامعه
من!؟حرف مفت!؟كي زده ام!؟ «زد»چه صيغه ايست؟
من هيچ وقت حرف بدي …«بد» چه صيغه ايست ؟
آدم همين كه پا به دل «جامعه» گذاشت،
شايد درست و راست نفهمد چه صيغه ايست
يعني به باب ميل شما زندگي كنم ؟
آن هم به زور بايد،«بايد» چه صيغه ايست؟
اين زندگي به «قد» خودش ظلم مي كند
آنقدر كه نفهميدم «قد»چه صيغه ايست!
بعدازچقدرعمرمن عاشق شدم ـ همين ـ
«هي بچه جان هنوزنبايد!»چه صيغه ايست؟
من را چقدر سكه ي يك پول مي كنيد؟
ازجيب من «گرفتن درصد» چه صيغه ايست؟
وقتي به هردري كه زدم، فقربود با،
نان خداـ ريال،«درآمد»چه صيغه ايست؟
حالاكه بعداين همه سگ دوزدن،به سنگ ـ
برخورده ام، «شروع مجدد»چه صيغه ايست؟
هي وعده،«وعده ي سر خرمن»؛چه خرمني!؟
هي قولهاي شايد،«شايد»چه صيغه ايست؟
آقاي جامعه ! به چي ام گيرداده اي؟
«از لحن من خوش ات نمي آيد» چه صيغه ايست؟
من شاعرم، چه طوري خودسانسوري كنم؟
«ايهام پشت شعرنباشد!»چه صيغه ايست؟
آقاي جامعه!توكه بيزارشاعري،
تبعيض «شاعران مقيد»چه صيغه ايست؟
****
اسم مرابه گندكشيديد،من تلاـ
ـ في …نه، ولش كنيد!«محمد»چه صيغه ايست؟
محكوم «زنده بودنم»،اين «فعل» مرده را
لطفا يكي برام بگويدچه صيغه ايست!

« محمدعلي پورشيخ علي »


پيام هاي ديگران



 


دوشنبه، 15 اردیبهشت، 1382

ببخشيد يک سوال

از چشمهای من هيجان را گرفته ايد
اين روزها عجب خودتان را گرفته ايد

ارديبهشت نيست که ؛اردی جهنم است
لبهای سرختان که دهان را گرفته ايد-

به چرت و پرت و فحش و ... ؛ببخشيد مدتی است
ازشعرهام لحن و بيان را گرفته ايد

خانم جسارت است ! ببخشيد يک سوال
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید !؟

خانم ! شما که درس نخواندید پس کجا -
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید !؟

خانم جواب نامه ندادید بس نبود !؟
دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید ؟

*
خانم عجالتا برویم آخر غزل
نه این که وقت نیست ؛ امان را گرفته اید

اما به ما نیامده دل کندن از شما
...









پيام هاي ديگران



 


 





 

قالبهای فارسی

لينک ۱
لينک ۲
لينک ۳
لينک ۴


  RSS 2.0